روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

قندان

  • ۱۴:۰۰

بسم الله
قند و نبات، مثل گل خوابیده...
امیدوارم بیشتر بخوابد تا مادرش به کارهایش برسد و بازگردد.

بعداً نوشت: بیدار شد و تقریباً کچل شدم تا مادرش بازگشت...


دیشب سه‌قند دیگر اینجا بودند.
قندِعسل، شعرها را به قندک یاد می‌دهد، اشکالاتش را می‌گیرد، کلماتش را تصحیح می‌کند...

ان‌شاءالله پشت و پناه هم باشند.

  • ۹
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan