روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

من و بیمارستان

  • ۲۱:۳۸

بسم الله
دفعه قبل همراه خواهرزاده آمده بودم و این بود همراه خاله جان، خاله مادر...
باز هم یک رابطه برقرار است
خاله و خواهرزاده...
برای همه ما امتحان است، آزمون سختی است... خاله‌ای که تا توان داشت، نیرو داشت، جوان بود، به داد همه می‌رسید، مشکل همه را حل می‌کرد، کمک‌کار همه بود و حالا تنها مانده، همین‌جا، گوشه بیمارستان
دکتر می‌گوید سه ماه استراحت مطلقِ بعد از عمل، او را آسایشگاه ببرید، اما حالا همه مانده‌اند سرگردان، بلاتکلیف، چکار می‌شود کرد...
خاله پایش به آسایشگاه برسد، دور از جان عزیزشان، دق می‌کند...
تنهایی، بی‌کسی
اقل بچه‌داشتن، مسئولیت است، هرچند گاهی همان را هم کسی نمی‌پذیرد و گوشه آسایشگاه تنها جایی است که برای بزرگانمان می‌ماند...

  • ۸
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan