روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

قندک۳

  • ۰۸:۰۹

بسم الله

ممنون خاله جان که هوای دل مادربزرگم را داری...

که دلش خوش است وقتی چهره‌ات را نمی‌بیند، می‌گذاری یک دل سیر تو را ببوسد... یکی دوتا سه‌تا چهارتا... فکر کنم بیست بوسی شد و قندک آرامِ آرام، گذاشت مادربزرگم حظ کند...

*

به هیچ‌کس دیگر هم اینجوری بوس نداد. فقط مادربزرگ

پ.ن: چندسال پیش چشمان مادربزرگ آب‌سیاه آورد و بعد به سمت ندیدن رفت. عمل و حجامت، باعث شدن روند بیماری متوقف شود. از آن به بعد، مادربزرگ، فقط دید محیطی دارد و سایه‌ها را می‌بیند...

  • ۱۶
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan