روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

جملات قصار ۱

  • ۱۷:۲۰
بسم الله
۱. مهد بوده، مامانی و بابایی دنبالش می‌روند:
مامانی: قندعسل! با بابایی دست دادی؟
- نه، بابایی رانندس، حواسش پرت میشه.

۲. خاله کوچیکه، پای تلفن با قندعسل حرف می‌زند.
- قندِعسل، با قندونبات حرف می‌زنی؟
- نه، دارم نقاشی می‌کشم، حواسم پرت میشه...
*
۳. مرتبه دیگر
- خاله جون! بیای خونه ما!
- آخه دارم ناهار درست می‌کنم.
- خب، ناهارتون که درست شد، ناهارتون رو بیارین اینجا.
- اخه اون وقت، پس چه جوری قندونبات و کیفش رو بیارم؟
- خب، پس ناهار رو بذارین، دایی (به شوهرخاله‌اش، میگه دایی)که اومد بیاره...
- خب دایی دیر میاد، گشنه می‌مونیم
- پس ناهار که درست شد، غذا بخورین، بعد بیاین...😆
*
۴. من و قندک
- قندک، رفتی قم برای من دعا کردی؟
- من تو رو دعا کردم.
- چی دعا کردی؟
- من، تو رو دعا کردم.
- خب چی گفتی؟
لبخند ملیح و سکوت...😊
*
  • ۱۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan