روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

مادرانه

  • ۱۹:۳۱
بسم الله
همه زن‌ها، وقتی مادر می‌شوند، نمی‌توانند مادرانه ننویسند، نمی‌توانند از کودکشان نگویند،
چون همه دنیایشان، موجود ضعیفی می‌شود که فقط گریه می‌کند، می‌خورد و دفع می کند...
همه زندگی‌شان، کارشان، فکرشان، ذکرشان می‌شود مادر بودن، مادری کردن...
*
اگر یک زمانی، وبلاگ، کانال، گروه یا هر صفحه‌ای مجازی را دیدید که زنی می‌نویسد، اما حرفی از بچه نمی‌زند، مطمئن باشید که مادر نشده...
  • ۲۲
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan