روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

یادگیری

  • ۱۴:۵۰

بسم الله
امروز به دلایلی، مادر و پدرم، بعد از ساعت مهد، دنبال قند عسل رفتند.
گفته بو شما تشریف بیارین تو، یه چیزی بخورین، یه برنامه‌ام ببینید، بعد برین خونه‌تون...
بعد که مادربزرگ گفته، آخه جا نیس ماشین رو پارک کنیم...جواب داده: به مامان جون می‌گم ریموتِ در رو بزنه، من می‌گم کجا ماشینتون رو پارک کنید.
*
بعد وقتی دم در، خواهرم گفته، ظرفتون اینجا مونده، و داده دست مامان، قندعسل از مادرش گرفته و گفته: اینجوری که ظرف رو خالی نمی‌دن.
رفته سراغ یخچال، جعبه شیرینی را درآورده، سه شیرینی داخلش گذاشته و بعد دست مادربزرگش داده: بفرمائید...

یعنی آدم می‌تواند این قند عسل را درسته قورت ندهد؟

  • ۱۷
نمره پلاس
very good
😊
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan