روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

انتظار۲

  • ۰۲:۰۷

از صبح بیرون بودم و کلی کار...
غروب، بعد از نماز، قصد خوابیدن کردم.
هر چند خواهر آمده بود و قند و نبات، تازه دلش می‌خواست بازی کند.
*
دیگر ساعت ۸ و نیم، خوابیدم.
خواب بودم که صدای ضعیف قندونبات داشت بیدارم می‌کرد که با صدای گریه‌اش پریدم.
تا من به پشت در برسم، مادرش رسیده بود و در آغوشش کشید...

خیلی خسته بودم، اما می‌شد انتظار را از عمق چشمانش خواند.
منتظر بود وقتی در می‌زند، خاله در را باز کند، اما
باز نشد...

گریه‌اش ‌نه برای زمین خوردن، برای این بود که جوابش را ندادم.

پ.ن۱: چقدر مثل قندونبات، پشت در بسته صبر می کنیم تا گشوده شود؟

پ.ن۲: امروز صبح مادر گفت، قند و نبات چندبار آمد پشت در اتاقت. هر بار مادرش بغلش می‌کرد که خاله خوابه... حتی یکبار داخل اتاق آمد و نشانش داد. اما دوباره راهش را می‌کشید و می‌آمد پشت درِ اتاق، تا همین بار آخر که آنقدر به در زد که یکدفعه در باز شد و افتاد...

  • ۱۴
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan