روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

برف بازی

  • ۱۷:۲۸

بسم الله
قندِعسل صبح اول وقت، قبل از اینکه پدر بخواهد پایش را از خانه بیرون بگذارد، جلو رفته: باباجون، اول منو ببرین برف بازی کنم، بعد برین سرِ کار...

یک شیفت، صبح برف‌بازی کرده در حیاط کوچک خانه، عصر هم با قندک، سه تایی، یک نوبت دیگر برف‌بازی کرده‌اند،
خواهر ساعت ۵ زنگ زده: کلا خوابن هنوز...

قربانشان بروم، تا بحال اینقدر برف ندیده بودند.

*

تمام بچگی‌ها، همه زمستان‌ها، کارمان برف بازی بود...

  • ۱۹
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan