روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

کفش سوتی

  • ۱۳:۴۸

بسم الله

خواهر برای قند و نبات، کفش‌های سوتی خریده، راه می‌رود و ذوق می‌کند، قدم برمی‌دارد و می‌خندد.

دیروز همه خانه پدری بودیم. قندونبات، کفش‌های سوت‌سوتی را پوشید و راه رفت. مامانِ قندی خندید. به قندعسل که در اتاق بود گفت: مامان، شنیدی صدای کفش‌های قند ونبات رو؟

-نه

نشنیده بود. نگرانی در صورت همه‌مان دوید... رفت سرش رو گذاشت روی زمین، کنار پاهای قندونبات. قندونبات که راه افتاد، یکدفعه سرش را برگرداند و لبخند شیطنت آمیزی زد...

اما آن نگرانی

ناراحتی، جایش پر نشد، ماند توی دل مادر... در دل دوخاله‌اش...

بعد از حدود دوسال، هنوز هیچ چیز برایمان عادی نشده،

عادت نکرده‌ایم،

فقط حرفش را نمی‌زنیم... همین!

  • ۱۲
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan