روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

بیمارستان نوشت ۱

  • ۲۰:۱۹

بسم الله

گاهی بیمارستان می‌شود نقطه امید

روزنه بهبود

تنها راه حل

و بعد باید به آن رسید،

رفتنش با خودت است و برگشتن‌اش با تشخیص پزشک...

امشب، سومین شبی است که اینجاییم.

قندِعسل و من...

وقتی مادرش، قندی را توی راه دارد، قندک هم مریض است، نمی‌گذارند هم پدر پیشش بماند، مادربزرگ هم مریض است، فقط من می‌مانم تا با عزیزدلم چند روزی بیشتر بمانم و طعم مادرانه‌‌ها را با تمام وجود نفس بکشم.

چند روز، همه در نگاه اول گمان بردند مادر قندعسلم و همه مادر خطابم می‌کنند.

دلم خوش است به همین چند روز... مثلاً مادر

  • ۲۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan