روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

نصفه شب

  • ۰۹:۲۷

قندعسل

چقدر زود بزرگ شدی

وقتی نصفه شبی، مریض هستی مادر شیشه می دهد دستت که بخوری تا تب ات پایین بیاید، بین خواب و بیداری وتب، جواب می دهی: مامان جون! من دیگه بزرگ شدم.

در جواب مادربزرگ که پای تلفن با ذوق می گوید: سلام سلام صدتاسلام، بجای سلام، جواب میدی: مامانی من دیگه بزرگ شدم، بچه نیستم.

یا گوشی را بر می داری و برای پارک رفتن، برایم کامل قضیه را توضیح می دهی که بیایم خانه تان، چون قندک خواب است و مادر باید بیرون برود و شما دوست داری بروی پارک... حالا من بیایم پیش قندک، تا بابا شما را پارک ببرد. اما حیف که آنقدر خسته بودم که توان بیرون آمدن نداشتم.

قندعسل

بزرگ شدی عزیز دل خاله...

چقدر حرف زدن با تو دلچسب است...

  • ۱۵
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan