روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

خواب۱

  • ۰۹:۱۵
بسم الله
دیروز با مادر، قند و نبات و پدر ومادرش خرید رفتیم.
قندونبات را از بغل خواهر گرفتم تا راحت بتواند خرید کند.
خوابش برد. دم در خانه بیدار شد. سوار آسانسور که شدیم، تازه دور و برش را نگاه کرد و یکدفعه مادرش را دید.
یک نگاهی به مادر کرد: من کجام که شما روبرومی؟ من الان باید بغل شما باشم که!؟
آغوش مادر، آرامشی دارد که هیچ کجا ندارد. هیچ جا...
قند ونبات خاله
ان شاءالله همیشه سایه مادر و پدر بالای سرت باشد...
  • ۲۱
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan