روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

داری!؟

  • ۱۵:۲۳

خاله کوچیکه به قندعسل قول دارد که اگر برود دست به اب، یک شکلات به او می دهد.
شکلاتش را که گرفت، گفت: خاله جون بازم داری؟
خاله مانده بود که دروغ نگوید، اما از زیر شکلات دوم دادن هم در برود، مادر قندعسل از اشپزخانه گفت: بهش بگو، برای اینکه به شما شکلات بدم، ندارم.
قندعسل خیلی جدی ادامه داد: به من ندی، داری؟
- قربونت برم من...
- ای جانم...
آنقدر صدا به تحسین وخنده بلند شد که خود قندعسل هم نفهمید دقیقا چه اتفاقی افتاد، آخرش خاله جان شکلات دارد یا نه... :(


توریه ظاهرا جلوی این نیم وجبی جواب نمی دهد...

  • ۲۸
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan