روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

گوش9

  • ۰۷:۱۱
افت شنوایی اش داره تشدید میشه و این یعنی... :(
اگر همین جور پیش بره...
اگر نشه جلوش رو گرفت
اگر...
خدایا تازه به وضعیت با سمعکش داشتیم عادت می کردیم.
خدایا
ما بنده های ظلوما جهولا هستیم...
  • ۱۱۱
محمد روشنیان
امیدوارم سلامت بشن هر کسی که منظور این پسته
سلام
ممنونم
من در این وبلاگ درباره خواهرزاده هام می نویسم...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan