روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

گوش 8

  • ۲۱:۳۴

بازهم قندعسل و گوش و دیگر هیچ...
امروز خواهر داشت می گفت من هر چی فکر می کنم و فیلم های بچگی قندعسل را می بینم، بیشتر حدس می زنم که قندعسل از بچگی مشکل داشت، و ما
نفهمیدیم...
...
خیلی زودتر از مریضی عید و بعد افت شنوایی شدید...

پ.ن1: همه چیز حدس است، حدس، حدس، گمان، خیال... خدا عالم است، فقط...
پ.ن2: لطفا درباره بچه ها خیلی حساس باشید و کوچکترین چیز را پیگیری کنید، شاید زمانی بفهمید که برای معالجه و درمان فرصت کافی نداشته باشید...

  • ۹۶
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan