روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

سوغاتی

  • ۰۶:۵۸
کلا اربعین دوست نداشته و ندارم که خرید کنم، اصلا سوغات اربعین یعنی چه، یا باید مثل همه مهر وتسبیح برداشت، یا بیخیال شد...
اما
بچه ها فرق می کنند...
روز آخر، چند ساعت مانده به پرواز، توی بازارهای نزدیک حرم، به دنبال اسباب بازی ای می گشتم که به درد قندعسل بخورد، مستأصل شده بودم. کلی اسباب بازی دارد. لباس ها و کفش های اینجا هم که معلوم نیست خیلی به درد بخورد و جنس خوبی داشته باشد.
یکدفعه چشمم خورد به دستگاه های کوچک بیسیم! در دوران بچگی هایمان، یک اسباب بازی لوکس به شمار می رفت. یک چیز عالی و خوب... تازه دوتاست و قندک که کمی بزرگ شود، می توانند کلی باهم بازی کنند، خواستم دست دراز کنم که...
- شاید سمعکش سوت بکشد و اصلا نتواند بازی کند...
اشک در چشمانم حلقه است

رفتم سراغ مغازه بعدی...
  • ۳۸
فاطمه فاطمی
خیلی غصه خوردم... :(
شدید عضو ثابت دعاهای هرروزم.
سلام خاله فاطمه مهربون...
سپاس

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan