روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

لباس عزا

  • ۰۶:۱۷

لباس عزای اباعبدالله، خیلی به قندعسل می آید، هر چند وقتی دیدمش، دلم می خواست سمعک ها نبودند...

قندک که در روضه های آخر شب، رسماً خوابِ خوابِ خواب است. از هوش می رود، 3 شب خواب  بود که دیدمش. قندک من که همیشه در سکوت می خوابد، حالا از شدت خستگی در شلوغی هم می خوابد. هر چند چندباری از خواب می پرد...
این روزها خانوادگی می رویم هیأت
هیأتی که سالهاست می رویم و امسال دوازدهمین محرمی است که خیمه عزای ارباب در وسط دانشگاه هنر برپاست.
چقدر زود گذشت
چقدر بچه های هیأت، که در اینجا بزرگ شدند، مذهبی و چادری شدند، ازدواج کردند، بچه دار شدند و حالا بچه هایشان را  مهد هیأت می گذارند.

این روزها عزاداری برای قندعسل، پر از حلاوت است وشیرینی... با کلی وسیله بازی
تعریف هم می کند: چراغا خاموش شد، گریه کردند، چراغا روشن شد... عزاداری کردم. بازی کردم...
ان شاءالله خادم همین ارباب شود که بهتر از او اربابی نیست...

  • ۱۰۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan