روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

دلتنگی3

  • ۰۲:۱۱

امروز رفتند مشهد تا یک هفته دیگر...
بابای قندعسل و قندک، کاری برایشان پیش آمده بود و ترجیح داد خانواده را هم ببرد.
هرچند این یک هفته به خواهر تنهایی سخت می گذرد
هر چند دلتنگ می شویم برای هر دوشان
هر چند دل جوجه ها هم برای قندعسل تنگ می شود...

دلتنگی مال آدم است. اما
کاش همیشه دوری به خوشی باشد نه مریضی...

عجیب دلم هوای مشهد کرده. آقا چرا نمی طلبی؟!

  • ۱۰۴
ramin pazoki
ایشالا
سلام
ان شاءالله
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan