روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

اجتماعی

  • ۰۱:۱۳

رفتیم سری بزنیم به خانه ای که هنوز 20 روز هم نیست که از رفتن پدر خانواده گذشته.
مادر و دختر و عروس خانواده آنجا بودند، حرف زدیم، حرف زدیم و تازه اخرهای دیدار بود که فهمیدیم پسر خانواده، توی اتاق مانده، البته گفتند سرماخورده و داخل اتاق است...
ولی واقعا ناراحت شدم، زیاد...
قندعسل که ازاول حاضر نبود تا آشپزخانه برود، حالا توی خانه می چرخید، دست آخر رفت توی همان اتاق، اول همه اسباب بازی ها را به او معرفی کرد، بعد هم دست پسر خانواده را گرفت و آوردش بیرون و همه ما را به او معرفی کرد.
بنده خدا واقعا مریض بود، اما با این کارهای قندعسل، کلی روحش شاد شد... :)
____________________________
یک موقع هایی که ببیند یک نفر تنهاست، می رود و می آوردش توی جمع... نمی گذارد کسی احساس تنهایی کند. کاش، کاش، کاش، این روحیه تا آخر عمر با او باشد و همیشه حواسش به همه آدم های دور وبرش باشد.

  • ۹۶
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan