روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

آرامش 2

  • ۱۸:۱۷

چقدر زندگی آرام می شود
وقتی
قندعسل و قندک بعد از یک نیم روز بدو بدو و بازی خوابشان ببرد... (البته هنوز قندک، 6 ماهش هم نشده، اما می شود که با او بازی کرد...)

فرصت آرامش محدود است، حداکثر یکساعت دیگر... :)


اول صدای گریه قندک آمد که بیدار شد. تا در اتاق را باز کنم و برسم به او، دیدم قندعسل هم بیدار شده و آرامش کرده. صورتش را چسبانده به صورت قندک...

چقدر روابط این دو فسقل پیچیده است و عجیب.

قندک با حرکات ساده قند عسل می خندد بلند بلند،

با حضورش آرام می شود،

اگر بغلم باشد و قندعسل را صدا کنم، منتظرش می ماند و اگر جوابی ندهد، بغض می کند.

...

واقعا ما چه می فهمیم که دوتا چه عالمی با هم دارند.

  • ۱۶۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan