روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

دیدار

  • ۰۱:۰۰
خانه مادربزرگ نو ساز است و هنوز کولرش راه نیفتاده و به شدت گرم است. خواهر دو هفته پیش بچه ها را برده بود آنجا، دیگر با زیرپوش می گشتند...

دیشب آخر شب بود، مادرم باید می رفت از خانه مادربزرگ یک چیزی می آورد. شوهر خواهرم قبول زحمت کرد، مادر را برد، به طبع خواهر هم با وروجک هایش رفت... مادر بزرگم به قدری ذوق زده شده بود از دیدن این دوتا که دیگه روی ابرها بودند.
شادکردن دل پیرزن ثواب دارد... خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااد
دست بابای قندعسل و قندک درد نکنه. با وجود این همه کار و مشغله، بیشتر از خواهر حواسش هست که بچه ها را مرتب ببرد دیدن مادربزرگم. خدا خیرش بدهد.
  • ۹۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan