روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

زخم

  • ۰۱:۱۰

چراغ را خاموش کردم، نماز عشاء را داشتم سلام می دادم که صدای گریه قندعسل بلند شد، پیش خودم گفتم حتما زمین خورده، حالا آروم میشه، یکهو صدایی آمد: سریع برسونید بیمارستان.
بیمارستان؟ یا صاحب الزمان...
دویدم بیرون، قندعسل جیغ می کشید وپدرش یک دسته دستمال کاغذی گذاشته بود روی پیشانی اش، خواهر چشمانش پر از اشک بود. پدر دنبال گاز وبتادین...

داشت می دوید، پایش لیز خورد و سرش برخورد کرد به تیزی میز تلویزیون.

جیغ، خون، گریه، زخم، بی قراری، اتاق عمل، بی حسی، بخیه...
ساعت 2 شب خوابیدم. همه ماندیم خانه پدری...
قندعسل با سر بخیه خورده که خدا رحم کرد نشکست، توی چشمش نخورد...

الحمدلله علی کل حال


95/2/21: امروز تازه بخیه های روی پیشانی اش را دیدم، دلم ریش ریش شد... طفلی قند عسلم. :(

  • ۵۶
فاطمه فاطمی
آخ...
امان از همه ی لبه های تیز میزها...

بله الحمدلله.
سلام...
امان :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan