روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

مو

  • ۲۱:۲۸

صحنه خارجی
قندعسل خوابیده در بغل مادرش، مادرم با یک قیچی و شانه دارد موهای قندعسل را کوتاه می کند، به همین سختی و به همین راحتی :)

خواهر می گوید موهایش بد نشده، ما که ندیدیم...


پ.ن 9/2/95: دیدیم، اتفاقا خیلی هم خوب شده... :) دم مادر گرم...

  • ۱۰۸
پروانه شیخ
چه خاله خوبی؟
موفق باشید.
سلام...
شاهکار مادرم است، در این مورد بنده بی تقصیرم. :)
mr point
امیدوارم مثل از جنگ برگشته ها نشده باشه
چرا که هر بار ما در خانه دست به مهندسی میزنیم انگار از جنگ برگشته ایم :دی
سلام
خواهر می گوید نه خوب شده ونه بد شده... :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan