روزهای تلخ و شیرین با حبه قندهای شیرین

برای اینکه فراموش نکنم...

قندان

  • ۱۴:۰۰
بسم الله
مثل گل خوابیده...
امیدوارم بیشتر بخوابد تا مادرش به کارهایش برسد و بازگردد...

دیشب سه‌قند دیگر اینجا بودند.
قندِعسل، شعرها را به قندک یاد می‌دهد، اشکالاتش را می‌گیرد، کلماتش را تصحیح می‌کند...

ان‌شاءالله پشت و پناه هم باشند.
  • ۳

قند و نبات ۴

  • ۱۵:۴۵
بسم الله
جیغ جیغو...
خوشحال می‌شود، جیغ می‌زند
ذوقش را با جیغ می‌رساند،
عصبانیتش را با جیغ اعلام می‌کند،
ترسش را با جیغ، خالی می‌کند،
جیغ اعتراض سر می‌دهد...

کلا با جیغ زندگی می‌کند... همین!
  • ۷

من و بیمارستان

  • ۲۱:۳۸

بسم الله
دفعه قبل همراه خواهرزاده آمده بودم و این بود همراه خاله جان، خاله مادر...
باز هم یک رابطه برقرار است
خاله و خواهرزاده...
برای همه ما امتحان است، آزمون سختی است... خاله‌ای که تا توان داشت، نیرو داشت، جوان بود، به داد همه می‌رسید، مشکل همه را حل می‌کرد، کمک‌کار همه بود و حالا تنها مانده، همین‌جا، گوشه بیمارستان
دکتر می‌گوید سه ماه استراحت مطلقِ بعد از عمل، او را آسایشگاه ببرید، اما حالا همه مانده‌اند سرگردان، بلاتکلیف، چکار می‌شود کرد...
خاله پایش به آسایشگاه برسد، دور از جان عزیزشان، دق می‌کند...
تنهایی، بی‌کسی
اقل بچه‌داشتن، مسئولیت است، هرچند گاهی همان را هم کسی نمی‌پذیرد و گوشه آسایشگاه تنها جایی است که برای بزرگانمان می‌ماند...

  • ۶

قندِهایم

  • ۱۱:۰۸
بسم الله
از ظهر خانه خواهر بودم، عصری با آمدن پدرشان، وسایلم را جمع کردم که تا خانه بیایم.
قندعسل دم در می‌گوید: خاله جون، نرید... بمونید!
- خب کار دارم.
- نمیشه کاراتون رو اینجا بکنید؟
دم در بوسیدمش: نمیشه خاله جون، خدافظ...
*
دلِ قندونبات، قد یه گنجیشکه، یه بچه بزنه زیر گریه، بغض می‌کنه و گریه‌ای سوزناک‌تر از اولی سر می‌ده...
*
قندک!
پفک خوردنی من... همین...😊
وقتی داداش می‌گوید، یک آن، دوست دارم انقدر کوچک بودم که داداش قندک می‌شدم...
  • ۷

قندی من

  • ۰۹:۳۷
دلم می‌خواهد چندساعتی بغلم باشد، خوب با او حرف بزنم...
چقدر بچه‌های بعدی، کم محبت می‌بینند...
  • ۷

یه عالمه قند

  • ۱۳:۵۹
بسم الله
دیشب بعد از حدود یک هفته، دیدمشان.
هر چهارتا را...
یک دلِ سیر، قندی را بغل کردم، بوسیدم، بوییدم، اما بو نداشت... خب واقعاً مثل خیلی از نوزادها، بوی نوزاد نمی‌دهد. جیگرشو برم. قندی قندی من!
قندِعسل، می‌دوید شیطنت می‌کرد، همه را مجبور می‌کرد برایش کلاه تولد و آدم‌برفی کاغذی درست کنند.
خواهر حالش خوب بود و باز غصه قندِعسل، اشک را در چشمانش جمع کرد...
باز هم یک وقت‌هایی نمی‌شنود. بمیرم الهی برای دل خواهر که این غصه، ذره ذره آبش می‌کند...
*
قند و نبات، نام دیگرش ناز است، ناز است، ناز...
فعلا هم عاشق قندی که همه‌اش دلش می‌خواهد پیش او باشد.
  • ۸

دلتنگی

  • ۲۳:۴۳

بسم الله
 ۴ روز نبودم...
با امروز ۵ روز می‌شود که هیچ‌کدام از قندها را ندیدم.
قندِعسل و قندک، این روزها حسابی در آسمان‌ها هستند... با قندی!

  • ۱۲

قندی

  • ۰۷:۳۱

بسم الله
بهارِ خانه‌ما، با《بهار در بهار》 آمد، تا بهاری بودنش را در دل و ذهنمان ماندگار کند...

مقدمت نورباران فرشته کوچک الهی

پ.ن: نامِ نورسیده، بهار نیست.از این جهت، بهار نامیدمش که شکوفه بهاری خانواده شد.

بهاردربهار، تعبیر حضرت اقا بود که بهارِمعنویت، با بهارِ طبیعت، یکی شده است...

  • ۱۲

قندک۳

  • ۰۸:۰۹

بسم الله

ممنون خاله جان که هوای دل مادربزرگم را داری...

که دلش خوش است وقتی چهره‌ات را نمی‌بیند، می‌گذاری یک دل سیر تو را ببوسد... یکی دوتا سه‌تا چهارتا... فکر کنم بیست بوسی شد و قندک آرامِ آرام، گذاشت مادربزرگم حظ کند...

*

به هیچ‌کس دیگر هم اینجوری بوس نداد. فقط مادربزرگ

پ.ن: چندسال پیش چشمان مادربزرگ آب‌سیاه آورد و بعد به سمت ندیدن رفت. عمل و حجامت، باعث شدن روند بیماری متوقف شود. از آن به بعد، مادربزرگ، فقط دید محیطی دارد و سایه‌ها را می‌بیند...

  • ۱۴

خاطره

  • ۱۷:۲۰

بسم الله
یک نفر می‌گفت
یک‌جا خواندم
سال تحویل ۱۴۵۰، وقتی بمب می‌ترکد، کسی از میان جمع بلند می‌شود، دستی روی عکسی می‌کشد و می‌گوید خدا رحمتت کنه مامان بزرگ...
و اون عکس من و شماست...

فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت عکسم کنار سفره هفت‌سین یا قاب روی دیوار باشد... اصلاً مگر کسی یاد خاله تنها، غر غرو، پیرزن توی آسایشگاه هم می‌کند؟

خدایا تنهایمان را به ما ببخش و از فضلت بی نصیبمان مگردان...

  • ۱۱
۱ ۲ ۳ . . . ۲۱ ۲۲ ۲۳
همه، مادرانه می نویسند، اما برای منی که تجربه اش نکردم، خاله بودن، دنیای ملسی است. اینجا عکس خواهرزاده ها را نخواهم گذاشت. دوست ندارم وقتی بزرگ شدند، فضای مجازی پر از عکس هایشان باشد. پس همه عکس های زیبای کودکانه، تزئینی است.
قند عسل، اولین خواهرزاده: چهارساله
قندک: بامزه، شیطون، ناز... با قند عسل، از یک مادرند. حدود دوسال
قند ونبات: ناز، لوس، می شود دخترخاله/پسرخاله دو تا وروجک دیگه...
قندی: فعلاً فسقل آخر، با قندِعسل و قندک، از یه مادرن و به قول قندِعسل، یه خانواده پنج‌نفری شدند.
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan